ღ♥ღتقديم به عشقم سحرღ♥ღ

این وبلاگ درش تخته شد

در این وب تخته شد! 

وب من هم مثل یه برگ پایزی افتاد   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 12:22  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

¸.•**•.¸ عشقه گذشته¸.•**•.¸

هیچ وقت با جدایی عشق تموم نمیشه

 مهم نیست جدا باشی مهم اینه به یادش باشی

وقتی کسی رو دوست داری تا ازت جدا میشه نگو عاشق نبود

بهش خیانت نکن حتی اگه بهت خیانت کنه

قلبشو نشکن حتی اگه قلبتو شکست

نمیگم من عاشقم قلب نشکستم اما سعی کردم نشکنم اما شکست

نمیخواستم بشکنه اما فراموش نمیکنم عشق همیشه هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 22:16  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:52  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:39  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:13  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:13  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:13  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

¸.•**•.¸دوریت را چه کنم¸.•**•.¸


دوريت را چه کنم؟
دوريت را چه کنم٬  ای سراپا همه ناز
ای سراپا همه عشق٬  ای سراپا همه راز
به که گويم که ترا
در سرا پرده وجود
ميپرستم چو خدا با سراپای وجود
دوريت را چه کنم؟
دوريت را چه کنم٬  ای سراپا همه شور؟
ای سراپا همه لطف٬  ای سراپا همه نور
به که گويم غم خويش؟ به سکوت شب سرد
به گل پرپر ياس يا شکوفا گل درد
دوريت را چه کنم؟
تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلی... ولی اينبار ليلی بدون مجنون و شيرينی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازی ميکردم بازی بدون فکر و شايد حتی بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی بايد بازی کرد و بازی داد.
لحظه ايی به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعنی  ...
زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پايان با خداهايی کوچک و از بين رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اينکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنيای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ی من بودی و من بدنبال دنيا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشيان هر آشيانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گی ها بودی.

 

 
 
در ميان من و تو فاصله هاست ***

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی می شنوی
كاشكی روی تــورا می ديدم
شانه بالا انداختنت را بی قيد
وتكان دادن دستت را
كه مهم نيست زياد
عاقبت مرد عجيب افسوس
..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 19:48  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

¸.•**•.¸برای تو¸.•**•.¸

از صمیم قلب دوستت دارم

... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
..دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
...و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
..و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها...را خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
....آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی
..خورشید وجودم پنهان می گردد
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد
...و به دنیای غریبی می برند
...همیشه در قلبم حضور داری
..عشقت زندگیم را گلباران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
 از صمیم قلب دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 19:44  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

¸.•**•.¸ قول میدم¸.•**•.¸

 

 

قول ميدم هميشه دوستت داشته باشم.قول می دم روی دریچه ی قلبم فقط با خون گرم

نام تورا حك كنم قول میدم عشقم فقط مال تو باشه حتي اكه يه روز بهم بكی ديكه

دوستت ندارم قول ميدم با قلم محبت رو تموم صفحه هاي خاكستري دنيا اسم تورو

بنويسم ويك جمله رو ضميمه اش كنم تا بدوني زندگی رو بی تونمی خوام.

قول ميدم تو هفت اسمون خدا تنها ستاره ی من تو باشی.قول می دم تا هروقت كه

زنده ام فقط به خاطر تو به عشق تو وبه اميد ديدن تو زنده باشم.

امشب من تصميم دارم مثل هميشه بهت بگم خيلی دوست دارم

ريشه ى بلند كياه عشق سرتاسر بدنم را كرفته.دورى از تو باعث فشار دادن

ريشه ها به قلبم مي شود ومرا پا درمی آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 19:32  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

ديگه ازت خسته شدم!

ديگه ازت خسته شدم، همش دروغ مي گي به من

 فريبتو نمي خورم،برو خودت رو گول بزن

من دروغاتو مي تونم،از توي چشمات بخونم

دلت پيش يكي ديگه س،خيال نكن نمي دونم

فايده نداره عشق تو،من ديگه پيشت نمیام

من نمي خوام ببينمت،من تو رو ديگه نمي خوام

همش دروغ، همش كلك،ديگه ازت خسته شدم

بيخودي دل دادم بهت،بيخودي وابسته شدم

 آبي چشات دروغه،گرمي دستات دروغه

 قسم نخور كه مي دونم،تمومه حرفات دروغه

 دوست دارم هاي تو رو،باور نمي كنم

برو اينقده آزارم نده،دوس ندارم ديگه تو رو

 ديگه ازت خسته شدم،همش دروغ مي گي به من 

فريبتو نمي خورم،برو خودت رو گول بزن

 يه عمره كه داري منو، گول مي زني، بازي مي دي

 قسم نخور خوب مي دونم،دروغه هر چي كه مي گي

 باور نمي كنم كه تو،از ته دل منو بخواي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 19:31  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

براي تو مي نويسم

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد

است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم


آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم


ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش

که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 20:1  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

((دوست دارم))

با من باشي دوست دارم. تنها باشي دوست دارم

اگه بري يه جاي دور هر جا باشي دوست دارم.

 دوست دارم ديونه وار،خوب مي دوني تنهام نذار

 گفته بودي مال مني چي شد پس اون قول و قرار

 دوست دارم تنهام نذار رنگ چشاتو دوست دارم

 درد دلاتو دوست دارم اگه ازم خسته بشي،

خستگي هاتو دوست دارم

بچگي هاتو دوست دارم،سادگي هاتو دوست دارم

وقتي پر از درد و غمم خنديدناتو دوست دارم

 با تو بهارو دوست دارم،لطف خدا رو دوست دارم

اگه بگي دوستم داري اين روزگارو دوست دارم

با تو گل ها رو دوست دارم روز و شبا رو دوست دارم

 دلهرهي ديدن تو قول و قرارو دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:30  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

((فكر مي كردم))

ديگه تنهات نمي ذارم،امدم واسه هميش

 امدم بهت بگم كه زندگي بي تو نمي شه

 امدم باهات بمونم اي عزيز مهربونم

تو همون ستاره اي كه گم شدي تو آسمونم

فكر مي كردم تو نباشي آرزوهام جون مي گيره

 اگه باشي دلخوشي هام پيش پاي تو ميميرن

 به خيالم بي تو بودن آخر عشق و ترانه

 لحظه اي كه تو نباشي واسم اوج عاشقانس

 بد بودم اينو مي دونم تو منو ببخش عزيزم

به خدا كه زندگي مو پاي عشق تو ميريزم

 حالا التماس چشمام دنبال مهر نگاته

 ديگه اين چشاي عاشق تا ته دنيا باهاته

قول مي دم كه زير بارون با تو هم ترانه باشم

واسه احساس لطيفت شعر عاشقانه باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:29  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

((بي وفايي))

تا فهميدي عاشقتم ستاره ي سهيل شدي

 مثل تموم عاشقا به عاشقت بي ميل شدي

 تا ديدي اشك چشامو تنهام گذاشتي نازنين

 انگار از اولم منو دوستم نداشتي نازنين

 من هميشه دلم مي خواست فقط تو عاشقم باشي

 اما شنيدم كسي هست كه بد جوري خاطر خواشي

 فقط نمي دونم چرا منو آوردي توي بازي

 شايد مي خواستي اينجوري به يكي ديگه نبازي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:28  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:4  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:46  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

رفتنیم

 رفتنیم رفتنیم باید برم باید برم                         

 بايد كه تنها بمونم آوازه غم رو بخونم

شايد كه رفتنم منو از ياد شما ببره                     

 ولي شما تو قلبمي نهايته شكستنه

حالا كه من دارم ميرم بزار يه چيزيرو بگم             

 بعدش آرومو بيخيال تو غربت آروم بگيرم

من ميرمو مونده برام يه جفت سوال بي جواب  

چرا بايد خسته بشم يا كه دلم باشه كباب

اين زمونه تو غربتش براي من جايي داره

دارم ميرم كه اينطوري قلبتون آروم بمونه

خوب مي دونم كه اينطوري صداي شعرم مي پيچه

تو جاده تنهايي ا يه ميلاد آروم بشينه

خوب آخره قصمونه بايد تمومش بكنم

خدا نگهدار شما اينجا تمومش ميكنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:2  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

لحضه ی دیدار

 

منتظر لحظه اي هستم كه دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري كنم

منتظر لحظه اي هستم كه در كنارت بنشينم

سر روي شونهات بذارم

از عشق تو.....از داشتن تو......اشك شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس كه تو را در آغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم كنم

و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه كنم

آري من تو را دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  | 

چرا تنهایم گذاشتی؟

چرا تنهایم گذاشتی؟

دوست دارم که بر بلندای مرتفع ترین بنای شهر روم

و از آنجا مورچگان بی تفاوت و خاکستری رنگ را زیر پایم تک تک به سخره بگیرم

و پرواز را حتی برای لحظه ای کوتاه تجربه کنم......

دوست دارم در خواب تورا باز یابم

تویی که صادق و پاک و بی ریا بودی

تویی که تا حرف رفتن بود به یک باره و آرام اشکریزان می شدی

تویی که تا بودی حرفهای شیرینت به قیمت جان برایم ارزش داشت

در سخت شبی مرا تنها گذاشتی....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:48  توسط ღ♥ღسحر وصادقღ♥ღ  |